فرودگاه
08 ژانویه 2011 - 11:55
بازدید 126
5

نیکا کیا ۲تا چمدون به چه بزرگی، یه کوله‌پشتی و یه چمدون کوچولو، از اونا که بهش میگن کریر! مگه گذاشتن؟! این مسولین پرواز ایرانی لوفتهانزا! میگفتن، نمیشه ببرم! گفتم، چیکار کنم؟  تو فرودگاه بمونه یا بشینم این وسط اونایی که کمتر لازم دارم رو بدم برگردونن؟ چمدونا سایزشون درست بود، ولی وزنشون ۲۳kgباید میبود، […]

ارسال توسط :
پ
پ

نیکا کیا

۲تا چمدون به چه بزرگی، یه کوله‌پشتی و یه چمدون کوچولو، از اونا که بهش میگن کریر! مگه گذاشتن؟! این مسولین پرواز ایرانی لوفتهانزا! میگفتن، نمیشه ببرم! گفتم، چیکار کنم؟  تو فرودگاه بمونه یا بشینم این وسط اونایی که کمتر لازم دارم رو بدم برگردونن؟ چمدونا سایزشون درست بود، ولی وزنشون ۲۳kgباید میبود، تا ۲۵ رو میبخشن اصولا، تو خونه فیکس ۲۵ بود، اونجا شد ۲۸! عجیب غریبه! کریر رو هم نمیذاشتن اصلا ببرم تو هواپیما! میگفتن چون کوله‌پشتی دارم، نمیشه یه کریر ببرم. اگه کیف زنونه بود هر چقدر بزرگ اشکالی نداشت، ولی کوله‌پشتی نمیشد! جل الخالق! کوله‌پشتیمو وزن کردن، ۱۱ کیلو بود. چرتکه محترمشون شروع به کار کرد، ۸ کیلو مجاز بار هواپیما بود، ۲ سری اضافه بار چمدونا و یه چمدون (کریر اضافه! اگه میخواستن حساب کنن ۶۰۰ دلاری افتاده بودم. لطف نموده فقط یه چمدون اضافه رو حساب کردن… راستش نمیفهمم پول بدیم چرا میشه؟! یعنی سقف بار بر اساس پول بلیت یا پول جیبه؟ به هر حال… اضافه بار چمدونا رو بخشیدن، ولی کریر رو دادم بار! آقاهه بعدش گفت، یه لطفی بهم کرده که حالا میرم میفهمم… یه ته مایه فمینیستی دارم که یه لحظه بهم گفت، این آقایون به یه چیزی میگن لطف که از واجب هم واجبتر بوده حتما انجامش! وارد جزییات نمیشم که اشکم در میاد! غم‌انگیزترین قسمتش اونجایی بود که برگشتم و خونواده رو دیدم و تو دلم نمیدونستم بار بعدی کی میشه.

آقاهه لطفی کرد، لطف کردنی، کلاس بیزینس داده بود بهم، سالن انتظار پذیرایی مجانی، من مثل بچه خوب‌ها آب معدنی خوردم. تو هواپیما صمد آقا شده بودم! صندلیش وا میشد، تا میشد، ماساژ میداد …پتوش گرمتر بود. حوله آوردن صفا بدیم صورت رو، همه باکلاس، غذا خوب، بالش خوب، پتو خوب، غذا خوب، همه چی خوشبو، غذا خوب، آب خوردن خنک و خوب، غذا خوب! خیلی کیف داد مخصوصا منوی غذاش که خوب بود! عذاب وجدان گرفتم که تو دلم پشت سر آقاهه حرف زدم! بعد از اون ۶-۷ ساعت پرواز پشت هر تریبونی و بالای هر تریبونی(!) راجع به پرواز حرف زدم، اعلام کردم هر کی پول کافی داره، بلیت بیزینس بگیره…

 فرودگاه فرانکفورت هم که به بزرگی معروفه، یه پول تبدیل کنی معتبر گیر آوردم اندکی پول خورد گرفتم به ایران زنگ زده و کلی ملت رو خوشحال کردم و خودم رو همچنین! یه کمی گرون بود، حدودا دقیقی ۲-۳ یورو، ولی میارزید… مغازه داشت کلی، مردم میخریدن… خیلی مثل انسانهای باکلاس که همه چی دارن و هیچی نمیخوان، نگاه کردم فقط؛ یک جا عطرتست کردم که بلکه اوقات فراغتم به خوشبویی بگذره، در و دیوار نوشته بودن «بدون مالیات» اون موقع به نظرم بی‌معنی بود! یه کمی بدجنس هستن این فرانکفورتیا… اینترنت هم پولکی بود، دیگه اینو دلم نیومد! نیم ساعت ۶-۷ یورو؟! اصلا! ولی اوقات فراغت اینترنتی خیلی کمتر خسته میکنه آدم رو… بعدش نشستم یه جایی، به آینده نزدیک فکر میکردم که صدای حق حقی شنیدم، یه دختری داشت مثل ابر بهار گریه میکرد! تو دلم خندم گرفت، جایی که انتخاب کرده بودم، واسه اینکه از بنی بشر دور بود توپ بود، ولی هیچ ایده‌ای ندشتم چقدر با گیت مربوطه فاصله داره و به فکر این بودم که اگه گیت رو مثل فلانی گم کنم چی؟ اگه اینجوری بشه چه، اونجوری بشه چی؟ یک لحظه فکر نمیکردم اونجا رو خودم انتخاب نکردم، من برای اونجا انتخاب شدم! دستمال دادم به دختره، «دوست داری حرف بزنی که چرا گریه میکنی؟ شاید با هم یه راهی پیدا کردیم!» تاریخ پروازشو اشتباه دیده بود. گفتم کی بوووود؟ گفت فرداست! نزدیک بود بزنمش! حالا گریه نداره که! برو خونه‌تون فردا بیا! برای یه کاری اومده بود که تو گریه‌هاش نفهمیدم، حس فضولی هم نداشتم، ۲۳-۲۴ ساله بود، هتل رو پس داده بود، عجب مصیبتی بوده، فکر میکردم ما فقط این بعد از ۱۲ شب و قبلشو اشتباه میکنیم… «اینجا اینهمه جا، بگیر بخواب و همه چی هم هست خدا رو شکر…» اینترنت پولیه وهزینه زنگ زدن به موبایل دوستاش گرون میشد… تو فرودگاه مقصد منتظرش بودن! اینجا دیگه یاد یکی دو تا از دوست‌های دست و پا چلفتی خودم افتادم  که سواد داشتن، دیدن مسافرشون نیومده نرفتن برد رو نگاه کنن، نرفتن بپرسن پروازش کی بوده و کی میرسه…این آدما حقشونه هر چی بکشن! خداییش کسی منتظر آدم باشه، باید مدام این برد محترم رو چک کنه، گاهی اطلاعات خوبی میده.

دختر بیچاره پا شد رفت که یه جایی برای خواب پیدا کنه.

شماره پروازم روی برد اومد… یه آقایی نشسته بود اونجا که به ملت کمک کنه، راه گیت خروجیم رو نشونم داد… حدود ۵ تا ۷ دقیقه راه رفتم تا رسیدم به اتاقک شیشه‌ای،بعضی‌ها کتاب میخوندن، حوصله کتاب نداشتم… یک عده میخوردن، یه عده هم خواب بودن…  دلم میخواست فکر نکنم! ۲ نفر شطرنج بازی میکردن، خیلی موافق نظرشون بودم… نشستم پشت دست یکیشون! همه غریبه‌ها با یه لبخند آشنا میشن… ۴۵ دقیقه بعدی جز مهره‌های شطرنج  به چیزی فکر نکردم…

نکات کنپارس در باره این بخش:

این مطلب خواندنی خانم کیا حاوی نکاتی درباره قوانین و مقررات تحویل بار در فرودگاه‌ها برای پروازهای بین‌المللی است. برای آگاهی از جزییات بیشتر لطفا به این مطلب مراجعه نمایید.

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.