این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا
این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا ستون «این قصه من است» یکی از خواندنی‌ترین ستون‌های نشریه پرنیان کانادا است که عمده مطالب آن توسط خانم میترا روشن، روزنامه‌نگار قدیمی ساکن شهر مونترال تهیه شده و به بیان تجربه‌های ایرانیان مهاجر عمدتا همشهری (مونترال) ایشان می‌پردازد اما به این شهر محدود نمی‌شود. در قالب این روایت‌ها، مخاطب می‌تواند با ابعاد مختلف زندگی، تحصیل و کار در کانادا/کبک/مونترال بیشتر آشنا شود و البته چون هر روایتی، این مطالب با سلایق و دیدگاه‌های افرادی که آنها را بیان‌ کرده‌اند، گزارش‌گری که آنها را برای انتشار تنظیم کرده و سردبیر مجموعه (مجید بسطامی) درآمیخته شده و در نهایت هم این خوانش مخاطب است که به آن معنا می‌دهد و بنابر این نمی‌توان این مطالب را نسخه‌ای صد در صد خالص و منطبق بر واقعیت دانست؛ اگر اصولا چنین نسخه‌ای وجود داشته باشد! شما هم می‌توانید قصه خود را برای مخاطبان این صفحات بیان کنید... و یک یادآوری: اسامی مطرح شده از جمله اسم راوی برای حفظ حریم شخصی افراد تغییر کرده‌اند مگر اینکه خود وی انتشار آن را مجاز دانسته باشد. این کتابچه بخشی از مجموعه بزرگ‌تر «روایت‌های مهاجرتی» است که پیشتر «خاطرات مهاجرت» به قلم نیکا کیا از آن مجموعه منتشر شده بود و در آینده نیز کتابچه‌های دیگری در این ارتباط منتشر خواهند شد
loading

در دست تهیه

مطلب مورد نظر شما هنوز آماده نشده است.

بخش دوم

یکی دیگر از کارهای که برای آشنایی بیشتر انجام دادم مهمانی در خانه بود که اینجا زیاد رسم نیست. ولی من می‌خواستم  مهمان‌نوازی ایرانی‌ها را در کنار چیزهای خوب دیگرمان نشان دهم. دعوت همکاران کبکی‌ام به خانه هم نتایج مثبت داشت و هم منفی. عکس‌ها و فیلم‌های خانه و زندگی و فامیل‌هایم را در ایران به آنها نشان دادم، مخصوصا  دیدن زن‌های پشت فرمان یا در خیابان، یا فیلم‌های میهمانی‌های فامیلی که بعضی زنان با روسری و بعضی با سر آزاد هستند، خیلی تاثیرگذار بود. سعی کردم خوب حالی‌شان بکنم که ایران مثل عربستان یا افغانستان نیست و از لحاظ حقوق زن‌ها واقعا پیشرفته‌تر است؛ به اضافه اینکه زنان و دختران ایرانی با وجود همه محدودیت‌های مشترک تاریخی و اجتماعی، شهامت و تحصیلات بالاتری نسبت به بقیه زن‌های خاورمیانه دارند. اینها مخصوصا برای همکاران زن بسیار تحسین‌آمیز بود. واقعا خوشحال‌شان کرد.

اما  میهمانی‌های خانگی‌ام نتایج منفی هم داشت. مثلا دیدن اثاث و زندگی‌ام ناراحت‌شان کرد! نمی‌توانستند باور کنند که بقول خودشان دختر جوان و دانشجویی که تازه چند سال است به اینجا آمده بتواند به تنهایی برای خودش چنین زندگی درست کند. با اینکه برایشان هر بار داستانم را می‌گفتم: «که در مقایسه با خانه و زندگی‌مان در ایران، در اینجا هیچ‌چیز ندارم، تازه کلی هم وام تحصیلی بدهکار هستم، که از سی-چهل هزار دلار سرمایه نقدی و پول بازخریدم از کار به آن خوبی، همه‌اش خرج شده و فقط همین چهار تا تیکه اثاث برایم مانده، این کریستال‌ها و چینی‌ها هم مال جهیزیه‌ام است و هر بار که پدرم از ایران می‌آید برایم می‌آورد، تازه از هر سه تا، دوتایش در راه می‌شکند و یکی‌اش سالم می‌رسد ...» ولی همه این توضیحات بی‌اثر بود.

شاید انتظار داشتند مثل اکثر مردم اینجا یک آپارتمان کهنه و نمور را با چهار-پنج نفر تقسیم کرده بودم، در عوض وقتی آپارتمانی کوچک و دلباز و بسیار تمیز با اثاثیه‌ای شیک دیدند جا خوردند! من همان‌جا فوری فهمیدم ولی هیچ به‌روی خودم نیاوردم. گفتم من دختر ایرانی هستم و کوتاه نمی‌آیم! اصلا به من چه که شما خوشتان نمی‌آید، من که نمی‌توانم به‌خاطر شما گل به روی خودم بمالم و قیافه بدبخت‌های قافیه‌باخته را به خودم بگیرم؟! من قبلش همیشه خوش‌لباس و باسلیقه بودم ولی بعد از این جریانات تصمیم گرفتم بیشتر به خودم برسم! از آن به بعد هر روز که  سرکار می‌رفتم ‌های رنگ و وارنگ می‌پوشیدم و طلاهایم را به خودم آویزان می‌کردم و از اینکه می‌دیدم حرص‌شان در می‌آید در دلم می‌خندیدم! بعدها هم به گوشم رسید که همین چیزها از مسائلی بوده که خیلی اذیتشان می‌کرده است!

البته با همه این حرف‌ها با همکارانم هنوز دوست هستیم و از هم خبر می‌گیریم. کبکی‌ها مردم ساده و مهربانی هستند. بیشترشان پیچیدگی ندارند ولی خوب آدم‌های دورو و نژادپرست همه جا هستند و در کبک هم. فقط چون من در اینجا انتظارش را نداشتم و حتی در ابتدا باورم نمی‌شد، جا خوردم. بعد هم دیدن این راسیسم به یادم آورد که ما در ایران با افغانی‌ها چکار می‌کنیم و بیشتر نارحت شدم...

راستش من برخلاف جثه‌ام ولی همیشه خودم را زنی قوی و مصمم می‌دانستم ولی اینجا و بخصوص در این سال‌های آخر دیگر چنین باوری ندارم. تلاش برای یافتن جایی مناسب برایم خسته‌کننده و توان‌فرسا شده است. گاهی حس می‌کنم دیگر رمقی برایم نمانده و دیگر حتی مغزم یاری نمی‌کند، کلمات فرانسه و انگلیسی را با هم اشتباه می‌گیرم و یا فراموش می‌کنم. من که همیشه کارهایم را بدون نقص انجام می‌دادم، الان می‌بینم خستگی و ناامیدی  روی کارایی‌ام تاثیر می‌گذارد و از میزان مقاومتم کم می‌کند. با این‌حال سعی می‌کنم بیاد بیاورم که چه دختر سرسختی بوده‌ام. همیشه وقتی مشکلی سر راهم باشد، کمی عقب می‌نشینم و اوضاع را بررسی می‌کنم تا راه بهتری پیدا کنم؛ بعد انرژی‌ام را جمع می‌کنم و دوباره به مشکل حمله می‌کنم. ولی این یکی انگار نفسم را بریده است. تنهایی و غربت زندگی مهاجرت یک طرف، مبارزه برای پیدا کردن کاری که دوست دارم از طرف دیگر و بالاخره ارتباط برقرار کردن به دو زبانی که هیچکدام‌شان زبان مادری‌ام نیستند، اینها مرا فرسوده کرده است.

با این‌حال هنوز سعی می‌کنم روحیه تلاش و مقاومت را حفظ کنم. بعد هم من از خودم مطمئن هستم. یک شعر مولانا همیشه آویزه گوشم است: ما ز بالاییم و بالا می‌رویم! من باور دارم که برای بدبختی و بیچارگی و فقر آفریده نشده‌ام. به یاد خودم می‌آورم که من برای زندگی بهتر و پیشرفت به اینجا آمدم. تا به معلومات و تجربیاتم اضافه کنم. همان‌طور که تمام عمرم در ایران کلاس‌های مختلف رفته‌ام. از موسیقی و زبان و سفالگری وآشپزی گرفته تا خیاطی و بافتنی‌بافی، همه را خوب یاد گرفتم، همینجا هم همانطور کار می‌کنم و درس می‌خوانم، مثل قبل زندگی سالمی دارم. در همه عمرم یک سیگار نکشیده‌ام، جز چایی، نوشیدنی دیگری نمی‌خورم! تفریحم ورزش کردن است. تنها فرقش این است که اینجا برای ورزش هفتگی به جیم می‌روم، در ایران دنبال یوگا بودم یا با دوستانم یا برادرم به کوه می‌رفتم.

موازی با زندگی فعلی‌ام، دارم برنامه‌های دیگری می‌ریزم. آرام آرام انگلیسی‌ام را به حد عالی می‌رسانم. کنار درس‌های دیگرم شب‌ها مطالعه می‌کنم. قصد دارم پس از پایان درس مدیریت اداری، یکبار دیگر برای استخدام دائم تلاش کنم. فعلا در اداره‌ای که نشان کرده‌ام درخواست کار داوطلبانه دادم تا راهم را باز کنم. ولی اگر این بار هم نتوانم پیشرفت کنم، دیگر از اینجا می‌روم؛ به یک استان انگلیسی‌زبان و یا حتی به یک کشور دیگر. بدم نمی‌آید به امریکا بروم، مخصوصا به‌خاطر هوایش. آنجا یک دختر عمو دارم که پارسال هم به دیدنش رفتم. می‌گفت اینجا اگر سرمایه بیاوری و شرکت ثبت کنی می‌توانی راحت سیتی‌زنی بگیری. ولی راستش نمی‌دانم بخواهم وارد کار تجارت شوم. تا حالا همیشه یا درس خوانده‌ام و یا کارهای اداری کرده‌ام. هنوز ترجیح می‌دهم در رشته خودم و در همین کانادا کار کنم. خیلی دوست دارم بدانم در استان‌های دیگر کانادا وضع از نظر کاری و راسیسم چگونه است. بعضی می‌گویند مثل همین کبک است و بعضی دیگر می‌گویند شرایط بهتر است و آدم بیشتر شانس دارد بنا به تخصص‌اش کار خوب گیر بیاورد. کاش ایرانی‌هایی که در استان‌های دیگر کار می‌کنند چند کلمه از رمز و رازهای موفقیت اجتماعی و اقتصادی آنجا بنویسند.

در پایان هم از همه شما دست‌اندرکاران نشریه تشکر می‌کنم که فرصت استفاده از تجربیات به دردبخور را برای مهاجران و تازه‌واردان بوجود می‌آورید.

 

راهنمای جستجو در سایت

  • جهت جستجوی یک عبارت خاص از گیومه در دو طرف عبارت استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجوی چند کلمه در کل مطلب، کلمات را با فاصله از هم وارد کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها عنوان مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از عنوان: و یا title: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها متن مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از متن: و یا body: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها خلاصه مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از خلاصه: و یا brief: استفاده کنید. مانند:
  • شما می توانید تمام موارد را ترکیب کنید. برای ترکیب شرایط عنوان، متن و خلاصه، بین شرط ها ; (سمی کالن - semicolon) قرار دهید. مانند:
    • عنوان:دهان و دندان;متن:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
    • title:دهان و دندان;body:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
  • توجه داشته باشید که هر مطلبی که در آن حداقل یکی از شرایط جستجو برقرار باشد در نتایج جستجو قرار می گیرد.