این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا
این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا ستون «این قصه من است» یکی از خواندنی‌ترین ستون‌های نشریه پرنیان کانادا است که عمده مطالب آن توسط خانم میترا روشن، روزنامه‌نگار قدیمی ساکن شهر مونترال تهیه شده و به بیان تجربه‌های ایرانیان مهاجر عمدتا همشهری (مونترال) ایشان می‌پردازد اما به این شهر محدود نمی‌شود. در قالب این روایت‌ها، مخاطب می‌تواند با ابعاد مختلف زندگی، تحصیل و کار در کانادا/کبک/مونترال بیشتر آشنا شود و البته چون هر روایتی، این مطالب با سلایق و دیدگاه‌های افرادی که آنها را بیان‌ کرده‌اند، گزارش‌گری که آنها را برای انتشار تنظیم کرده و سردبیر مجموعه (مجید بسطامی) درآمیخته شده و در نهایت هم این خوانش مخاطب است که به آن معنا می‌دهد و بنابر این نمی‌توان این مطالب را نسخه‌ای صد در صد خالص و منطبق بر واقعیت دانست؛ اگر اصولا چنین نسخه‌ای وجود داشته باشد! شما هم می‌توانید قصه خود را برای مخاطبان این صفحات بیان کنید... و یک یادآوری: اسامی مطرح شده از جمله اسم راوی برای حفظ حریم شخصی افراد تغییر کرده‌اند مگر اینکه خود وی انتشار آن را مجاز دانسته باشد. این کتابچه بخشی از مجموعه بزرگ‌تر «روایت‌های مهاجرتی» است که پیشتر «خاطرات مهاجرت» به قلم نیکا کیا از آن مجموعه منتشر شده بود و در آینده نیز کتابچه‌های دیگری در این ارتباط منتشر خواهند شد
loading

در دست تهیه

مطلب مورد نظر شما هنوز آماده نشده است.

بخش سوم

وارد خانه شدم و به همسر و شریک‌مان خبر دادم، برخلاف انتظارم هیچ تعجبی نکردند. فقط سوال کردند که آخر برای مخالفت چه دلیلی آوردند؟ گفتم می‌گویند این خانه برای شما زیاد است. نمی‌دانم  سال به دوازده ماه را بدون تعطیلی روزی پانزده ساعت کار می‌کنیم کسی نمی‌گوید برای شما زیاد است ولی وقتی می‌خواهیم خانه بخریم آن‌وقت زیاد می‌شود! همسرم گفت: «من می‌دانم چرا! چون ‌با اینها سالها زندگی کرده‌ام و روحیه‌شان را خوب می‌شناسم. من برای خانم سابقم (از پدر کبکی و مادر انگلیسی) خانه بزرگ خریدم. وقتی پدرش‌ آمد و دید با ما دعوا کرد! گفت: «چه خبره! مگه شما چند نفرید؟ اینجا برای شما بزرگه!» گفتم برای دخترتان است و نوه‌های آینده‌تان. گفت: «فرقی نمی‌کند!» حتی مادر به دخترش حسادت می‌کرد. زن سابقم را پر می‌کردند و او هم غر می‌زد که پدر و مادرم راست می‌گویند و اینجا بزرگ است و من نمی‌توانم تمیزش کنم! آخرش مرا وادار کردند خانه‌ام را که آن‌همه دوست داشتم بفروشم. حالا خوبی‌اش این است که تو زن ایرانی هستی و وقتی می‌گویم خانه بخریم تازه  کمک هم می‌کنی تا دو برابرش کنی! وقتی می‌گوییم باید یکی‌مان دو تا شود حرف یکدیگر را می‌فهمیم. نه مثل زن سابقم که وقتی گفتم برو یک کارت کردیت بیشتر بگیر، سرم جیغ کشید و زندگی‌مان به طلاق رسید! این دوستان شما همان‌طور نظرتنگ هستند. می‌بینی که حتی وقتی می‌خواهیم پول توی جیب‌شان کنیم هم چشم‌شان ور نمی‌دارد! تازه تو را هم که می‌گفتند آن‌قدر دوست دارند! تو را بگو چطور برای‌شان هفته‌ای هفت روز کار می‌کردی و خانه و گربه و مغازه‌شان را نگه می‌داشتی که آنها به تعطیلات بروند!»

من همان جواب همیشگی را می‌دادم:«من دو شغل دیگر هم داشتم، همه‌شان هم کارهای مورد علاقه‌ام بودند و برای‌شان حسابی مایه گذاشتم. راستش را بگویم خیلی هم ناراحت نیستم که به ما نفروختند. خواسته یا ناخواسته، لطف بزرگی در حقمان کردند. فکرش را بکن حتی اگر ساختمان را می‌خریدیم، برنامه دهسال آینده‌مان این بود که تو همه کار و کسب خودت را بگذاری و آن موزه سه طبقه را تعمیر کنی و من هم آنقدر لباس طراحی کنم و بدوزم که خودم شکل چرخ خیاطی بشوم!» همسرم خندید و گفت: «فکر می‌کردم عاشق این کار هستی، برای همین کمک کردم که  مغازه را بخری!» گفتم: «آره ولی گاهی لازم است کسی آدم را متوقف کند. مخصوصا اگر عاشق چیزی است که با سلامتی‌اش تضاد دارد.»

بعد با هم کلی حرف زدیم و موضوع را یکبار دیگر برای خودمان تحلیل کردیم تا درسی برای آینده و برنامه‌های بعدی داشته باشیم: «اشتباه ما در اولین قدم این بود که بیش از حد روی دوستان‌مان حساب کردیم. آن‌قدر که یادمان رفت که زندگی در یک کشور جدید باغ گل و بلبل نیست و باید منتظر جنبه‌های منفی هم باشیم. اشتباه دوم تاخیر یکی دو روزه در پیشنهادی بود که می‌دانستیم زیر قیمت روز است و برای خریدار حداقل صد هزار دلار استفاده داشت. پس دفعه دیگر باید سریع‌تر عمل کنیم. علاوه بر اینکه مواظب باشیم دوستان‌مان را طوری نترسانیم که فکر کنند یک گروه مهاجر ایرانی حمله کرده‌اند که محله باستانی و عزیزشان را تکه تکه بخرند! و بالاخره مهم‌ترین نکته آموزنده همان بود که آنها غیر مستقیم به آن اشاره کردند: «این‌همه کار برای ما زیاد است! باید مسئولیت‌هایمان را تدریجا سبک کنیم، یک روز در هفته را به سلامتی و استراحت و تفریح اختصاص دهیم و کم کم به فکر بازنشستگی باشیم. به این ترتیب بود که  سعی کردیم ماجرا را فراموش کنیم.

ولی اگر برای ما مسئله تمام شده بود، برای دوستان و مشتری‌ها اینطور نبود. مغازه هنوز باز بود و من بیشتر از همیشه کار می‌کردم تا سفارش‌ها و کارهای ناتمام را به پایان برسانم و شاید برای همیشه چرخ خیاطی را کنار بگذارم. مشتری‌ها همه با نگرانی اخبار را دنبال می‌کردند و سوال‌های‌شان تمامی نداشت: «بالای ساختمان تابلوی فروخته‌شده گذاشته‌اند!‌ امیدواریم شما خریده باشید!» و من جواب می‌دادم نه! ما حتی پیشنهاد بالاتر هم دادیم ولی حاضر نشدند به ما بفروشند... اینجا دیگر اوج حیرت دوستان و مشتری‌ها بود: «آه مگر می‌شود؟ اصلا منطقی نیست. آخر چرا؟ چه دلیلی برای شما آوردند؟» و من جواب می‌دادم: «نمی‌دانم، شاید بخاطر نژادپرستی، حسادت یا بدجنسی صاف و ساده! ولی هرچه باشد من هم‌چنان برای آنها و تصمیم‌شان احترام قائل هستم و هنوز با هم دوست هستیم...» این جمله آخر تقریبا به لب همه لبخند می‌آورد. اگر چه با دیدن خریداران جدید، گفتن این حرف‌ها کمی سخت می‌شد. کمی بعد یک زوج کبکی به داخل مغازه ‌آمدند و خبر دادند که قولنامه خرید را‌ امضا کرده‌اند. من هم بهشان تبریک گفتم و اضافه کردم که قبل از اینکه به محضر بروند مغازه‌ آماده تحویل است.

دو هفته پایانی در کاری که بیش از دهسال بود بطور تمام‌وقت به آن مشغول بودم، بیش از همیشه بحث و ماجرا داشت. دوستان و مشتری‌هایم از فکر بسته شدن همیشگی مغازه و از دست دادن لباس‌های جدید عصبانی و غمگین می‌شدند؛ لباس‌های مانده را کیسه کیسه می‌خریدند و از مالک انتقاد می‌کردند که چرا نگذاشته مغازه محبوب‌شان باز بماند و به من اطمینان می‌دادند که اگر کارم را در محلی جدید ادامه دهم، همگی به دنبالم خواهند‌ آمد. برخی حتی پیشنهاد کار در خانه خودم را می‌دادند! هر کدام از مشتری‌ها برایم داستانی داشتند. دوستان فرانسوی سر درد و دلشان باز می‌شد که «فکر نکنی که شما ایرانی هستی و با شما این برخورد را کرده‌اند؛ آنها ما را هم خوش ندارند!» دوستان کانادایی‌ام خط تفاوت بین انگلیسی‌ها و فرانسوی‌زبان‌ها می‌کشیدند: «آره با ما هم از این کارها می‌کنند. موقع دوستی خیلی خوب و صمیمی هستند، بخصوص وقتی  دارند ‌امتیاز می‌گیرند یا به کار شما احتیاج دارند خیلی لبخندهای چرب و نرمی می‌زنند، ولی به محض اینکه قرار باشد از آنها چیزی به شما برسد دیگر مسئله فرق می‌کند!» با اینحال هم او اضافه می‌کرد که بهترین دوستان را در میان کبکی‌ها دارد. مردمانی خونگرم و صمیمی. در ضمن که همه هم یک جور نیستند و خوب و بد همه جا هست.

دوستان مهاجرم از کشورهای مختلف تقریبا همه یک نظر را داشتند: «اینجا کبکی و غیر کبکی ندارد. هر جای کانادا باشی سرباز صفری. تا وقتی پایین هستی با تو مهربان هستند و برایت دلسوزی می‌کنند. همینکه بخواهی سرت را درآوری دیگر کمک که نمی‌کنند هیچ، سعی‌شان را هم می‌کنند که نگذارند به جایی برسی...»

من هر شب گفته‌ها و شنیده‌ها را با همسرم مرور می‌کردیم و به نتایج جدیدی می‌رسیدیم. همه این حرفها اگرچه دور از واقعیت نبود ولی ما تجربه کشور زادگاه‌مان را هم داشتیم. جایی که راسیسم به حد شرم‌آوری است که ورود افغان‌های همسایه و هم‌زبان را به برخی شهرها قدغن کرده‌ایم. یا از آن نگاه بدبین و ‌امنیتی که به هر حق‌خواهی شهرستان‌ها داریم... اگر دوستان کانادایی‌مان را متهم می‌کنیم که چشمشان برنمی‌دارد پیشرفت ما را ببینند پس باید در مورد حسادت خود و نزدیکان‌مان که همه شاهد آن بوده‌ایم چه بگوییم؟ اگر کبکی‌ها را نژادپرست بگویم آن‌وقت باید دوستانی از میان همین مردم  که مرا تشویق به اقدام قانونی می‌کردند را چه نام دهم؟ مشتری‌های کبکی که سال‌ها مرا حمایت و تشویق کردند و حالا برایم کتاب قانون می‌آوردند که چگونه می‌توانم برای گرفتن حقم به رژی (اداره هماهنگی مالک و مستاجر) بروم و شکایت کنم تا مالک مجبور شود قولنامه را باطل کند و ملک را به من بفروشد! دوستانی که برایم توضیح می‌دادند که چگونه طبق قانون اینجا مالک از لحاظ قانونی و اخلاقی وظیفه دارد که هنگام فروش اولین پیشنهاد را به کسانی بدهد که مدت طولانی در آن ساختمان ساکن یا مشغول به کار بوده‌اند... اگر چه به آنها جواب می‌دادم که این حرفها عملی نیست و نمی‌توانم از کسانی که تا همین دیروز دوست خود می‌دانستم شکایت کنم.

ولی این‌ها مانع نبود که نصایح و همدردی‌های بی‌شائبه‌شان دلم را نرم نکند. آنقدر که دیگر به مهاجرت دوباره فکر نمی‌کردم. در آن ماجرا برای خودم یکبار دیگر مشخص کرده بودم که با همه کم و کاستی‌ها، اینجا کشور دوم من است و قانونی وجود دارد که از من حمایت می‌کند. اگر یکی دو نفر هم بدون دلیل منطقی با کار من مخالف هستند چه باک؟ تا وقتی کارم را خوب انجام دهم یا کالایی با کیفیت و با قیمتی مناسب ارائه کنم، صدها نفر عملا از من حمایت می‌کنند و کنارم هستند و این بیشتر از کافی است. برای همین  وقتی دوستان کبکی‌ام با شرم می‌گفتند که نگران قضاوت من نسبت به کشورشان هستند و یا شاید این برخورد‌ها باعث شود که بخواهم به کشور گرم‌تری بروم، این من بودم که به آنها دلداری می‌دادم: «آخر آدم عاقل بخاطر نیش چند تا پشه، یک باغ را ترک می‌کند؟ حتی اگر آن باغ کمی سرد باشد!»

بالاخره بعد از چند روز بی‌خبری، روزی مالک مغازه داخل شد. خوشحال و خندان به او برای فروش ساختمانش تبریک گفتم و او وا رفت! گفت انتظار داشتم که تو را ناراحت و عصبانی ببینم! جواب دادم: «برای اینکه شما مرا نمی‌شناسید. و برادر عزیز من، مسئله اصلی ما دقیقا همین‌جاست. ما دهسال با هم کار کرده‌ایم ولی ظاهرا ارتباط ما مثل گفتگوی کورها و کرها بوده است! ما در شرایط نابرابری زندگی می‌کنیم که به نفع شما نیست. در حالی به کشور شما می‌آییم که گاه زبان و  تاریخ و جغرافی کشورتان را از خودتان بهتر می‌دانیم. ما در سکوت، پرحرفی‌های شما را گوش می‌دهیم تا کلمه‌ای را جا نیندازیم. ولی شما از ما تقریبا هیچ نمی‌دانید. نمی‌خواهید هم بدانید. به همان پیش‌داوری‌ها و اطلاعات نصفه و نیمه‌تان چسبیده‌اید و اجازه نمی‌دهید تصویر ذهنی‌تان به هم بریزد. نمی‌خواهید فکر کنید که این متخصص‌هایی که از آن سوی جهان آمده‌اند و دارند کنار شما کارهای پیش پا افتاده انجام می‌دهند چه در سرشان می‌گذرد...»

او با تعجب و سکوت به من نگاه می‌کند. دلم نمی‌آید بیشتر با حرف‌های پیچیده گیجش کنم. باز می‌خندم و به او دلداری می‌دهم: «عیبی ندارد. اینجا در کانادا یکی از بهترین درس‌هایی که یاد گرفتم درک کردن و بخشیدن بود. حالا هم یک بار دیگر آن را با شما تمرین می‌کنم. راستش فقط یک چیز را نمی‌توانم درک کنم. یک جامعه‌شناس فرانسوی می‌گوید انسان فقط تنها در مسائل اقتصادی‌اش است که کمی منطق دارد. ولی  شما در تصمیم‌گیری اخیر منافع اقتصادی‌تان را زیر پا گذاشتید. می‌توانم سوال کنم چرا؟» سرش را با بهت تکان می‌دهد: «واقعا نمی‌دانم چرا این طور تصمیم گرفتم... اصلا مدتی است گیج هستم. خیلی احساس تنهایی می‌کنم ...کاش حداقل مادرم زنده بود...» این قسمت حرفهایش را می‌قاپم «واقعا حیف از آن زن با شعور که از دنیا رفت و احمق‌ها باقی ماندند!»

مادرش را تا آخرین روزهای زندگی می‌دیدم. پیرزن زنده‌دلی بود که دوازده سال قبل، در هشتاد و پنج سالگی از انتاریو به کبک مهاجرت کرده بود تا در کنار پسرش باشد. همین مادر بود که سی سال پیش او را تشویق به خریدن ملک مغازه‌اش کرده بود و حتی پول پیش را به او قرض داده بود. تا زمانی که زنده بود، هر وقت که می‌توانستم، حداقل ماهی یکبار به دیدنش به خانه سالمندان می‌رفتم و یکی دو ساعتم را با او و دیگران می‌گذراندم. برایم دیدن زنی که هم‌سن مادربزرگم بود و در دنیای متفاوتی زندگی کرده بود جالب بود. از او می‌خواستم که برایم از خاطراتش بگوید و یک بار وقتی حرف تنبیه کودکان شده بود او از پسرش گفته بود و اینکه تا همین میان‌سالی هنوز گاهی با کارهای احمقانه به حدی مادر را عصبانی می‌کرد که گوشش را می‌کشید. آخرین گفتگوی‌مان را با شوخی تمام می‌کنم: «شانس آوردی که مادرت فوت کرد! اگر الان زنده بود حتما برای آتش زدن مالت هم که شده یکی از گوشهایت را از بیخ می‌کند!»

بنظر می‌آمد که همه چیز تمام شده، حرف‌ها کم و بیش گفته شده و تصمیم‌ها گرفته شده بود. در یکی دو روز آخر که خود را برای بستن دائمی مغازه حاضر می‌کردم استادم به درون آمد. می‌خواستم آخرین حرف‌هایم را به او هم بزنم که ناگهان مرا به کناری کشید و با صدایی ملتهب زخم پوستش را نشان داد که دکترش همان روز از تومور زیر آن نمونه‌برداری کرده بود و مشکوک به سرطان بود. خدای من، این دیگر آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. احتمال سرطان و مرگ برای زنی که حتی یک سیگار نمی‌کشید و در برف و باران با دوچرخه به دانشگاه می‌رفت و آن‌همه مواظب خواب و تغذیه‌اش بود. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و با ترس خودم، روحیه‌اش را خراب نکنم. به او گفتم که او را زن سالم و پرانرژی می‌دانم و مطمئن هستم که تومور مهمی نیست. حتی اگر هم غده سرطانی باشد هر دو کلی آدم در اطراف‌مان می‌شناسیم که درمان شده‌اند. با این‌حال وقتی او رفت شوکه بودم. دیگر در دلم حتی سرسوزنی هم از او کدورت نداشتم. تمام شب برایش دعا کردم. فردای آن روز وقتی به عادت همیشگی آبمیوه تازه می‌گرفتم یک لیوان هم برای استادم کنار گذاشتم. همسرم زیر لب غرغر کرد: «نه خیلی به ما محبت کرده‌اند، لابد حالا می‌خواهی راه به راه به این راسیست‌ها آبمیوه و ویتامین هم بدهی!» می‌گویم می‌دانم که این حرف‌ها را از ته دل نمی‌گویی و مثل من آرزوی سلامتی‌اش را داری. در ضمن فکر می‌کنم وقتش است ما که خودمان را ایرانی و با شعور می‌نامیم، یک چشمه از معرفتی که آن‌همه به آن می‌نازیم را به دوستان کانادایی‌مان نشان بدهیم. اینها را می‌گویم و یک دقیقه بعد در خانه دوستم را می‌زنم. کاری که دو هفته پیش حتی فکرش را نمی‌کردم. خوشحال در را باز می‌کند و می‌گوید که از آزمایشگاه خبر داده‌اند که غده سرطانی نیست و خطری وجود ندارد. بعد به شوخی می‌گوید «تو حق داشتی من به این سادگی‌ها نمی‌میرم!» می‌گویم «این حرف‌ها یعنی دیگر آبمیوه تازه لازم نداری!» و هر دو از ته دل می‌خندیم.

راهنمای جستجو در سایت

  • جهت جستجوی یک عبارت خاص از گیومه در دو طرف عبارت استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجوی چند کلمه در کل مطلب، کلمات را با فاصله از هم وارد کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها عنوان مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از عنوان: و یا title: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها متن مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از متن: و یا body: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها خلاصه مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از خلاصه: و یا brief: استفاده کنید. مانند:
  • شما می توانید تمام موارد را ترکیب کنید. برای ترکیب شرایط عنوان، متن و خلاصه، بین شرط ها ; (سمی کالن - semicolon) قرار دهید. مانند:
    • عنوان:دهان و دندان;متن:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
    • title:دهان و دندان;body:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
  • توجه داشته باشید که هر مطلبی که در آن حداقل یکی از شرایط جستجو برقرار باشد در نتایج جستجو قرار می گیرد.