این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا
این قصه من است: تجربه‌های ایرانی در کانادا ستون «این قصه من است» یکی از خواندنی‌ترین ستون‌های نشریه پرنیان کانادا است که عمده مطالب آن توسط خانم میترا روشن، روزنامه‌نگار قدیمی ساکن شهر مونترال تهیه شده و به بیان تجربه‌های ایرانیان مهاجر عمدتا همشهری (مونترال) ایشان می‌پردازد اما به این شهر محدود نمی‌شود. در قالب این روایت‌ها، مخاطب می‌تواند با ابعاد مختلف زندگی، تحصیل و کار در کانادا/کبک/مونترال بیشتر آشنا شود و البته چون هر روایتی، این مطالب با سلایق و دیدگاه‌های افرادی که آنها را بیان‌ کرده‌اند، گزارش‌گری که آنها را برای انتشار تنظیم کرده و سردبیر مجموعه (مجید بسطامی) درآمیخته شده و در نهایت هم این خوانش مخاطب است که به آن معنا می‌دهد و بنابر این نمی‌توان این مطالب را نسخه‌ای صد در صد خالص و منطبق بر واقعیت دانست؛ اگر اصولا چنین نسخه‌ای وجود داشته باشد! شما هم می‌توانید قصه خود را برای مخاطبان این صفحات بیان کنید... و یک یادآوری: اسامی مطرح شده از جمله اسم راوی برای حفظ حریم شخصی افراد تغییر کرده‌اند مگر اینکه خود وی انتشار آن را مجاز دانسته باشد. این کتابچه بخشی از مجموعه بزرگ‌تر «روایت‌های مهاجرتی» است که پیشتر «خاطرات مهاجرت» به قلم نیکا کیا از آن مجموعه منتشر شده بود و در آینده نیز کتابچه‌های دیگری در این ارتباط منتشر خواهند شد
loading

در دست تهیه

مطلب مورد نظر شما هنوز آماده نشده است.

بخش دوم

تقریبا مقارن رفتن او بود که صاحب بوتیک، سگ عزیزش و استادم گربه‌اش را از دست داد. خانه ناگهان از دو حیوان محبوب‌شان که بیش از پانزده سال را با هم گذرانده بودند خالی شد. هر دو به شدت افسرده شده بودند. و آقای صاحب مغازه تصمیم به فروش ساختمان گرفت. طبقه اول شامل یک مغازه بزرگ در نبش خیابان و دو طبقه مسکونی بالای آن بود. روزی که آمدند علامت فروش را جلوی در بگذارند به او و همسرش گفتم اگر از قبل می‌دانستیم که چنین تصمیم دارند دیگر خانه نمی‌خریدیم و برای ملک آنها صبر می‌کردیم و چقدر حیف. چون هم سرمایه‌گذاری خوبی برای ما بود و هم آنها را از خیلی کارها و هزینه‌های اضافه خلاص می‌کرد. مخصوصا که بوتیک خوب کار می‌کرد و کار خیاطی من مشتری‌های زیادی داشت. آنقدر که در چند سال اخیر رونق سابق را برای مغازه آورده بود و به قول حسابدارشان ماهی هزار دلار به درآمد خالص‌شان اضافه کرده بود. اگر مغازه فروخته می‌شد طبیعی بود که دیگر باید من هم کارم را تعطیل می‌کردم، بخصوص که در مغازه همسرم هم نیرو کم داشتیم.

قرار شد تا فروش قطعی ساختمان، بوتیک را نگه داریم تا هم آن را از جنس خالی کرده باشیم و هم با مشتری‌های وفادار سی‌ساله خداحافظی کنیم. ضمن اینکه ساختمان بوتیک هم به‌سادگی فروش نمی‌رفت. بنا بیش از صد سال قدمت داشت و هر جایش را دست می‌زدی باید کلی خرج برایش می‌کردی. البته خانه محکمی بود و خیلی قدیم به یک خانواده کاسب و مرفه تعلق داشت که در همان طبقات بالا زندگی می‌کردند و دوازده فرزندشان را در آنجا بزرگ کرده بودند. و اگر چه خود ساختمان قدیمی و زیبا بود ولی کهنگی بعضی قسمت‌ها خریداران را ناامید می‌کرد.

پس از یکی دو ماه یک‌ روز صاحب ملک به مغازه آمد و خبر داد که قیمت را یک سوم دیگر پایین آورده است. من گفتم شما دارید ملک‌تان را نصف قیمت واقعی پس از تعمیر می‌دهید و ‌امیدوارم در تصمیم‌تان تجدید نظر کنید واگر نه ما به این قیمت از شما خریداریم. او قول داد که قبل از صحبت با نماینده جدید ‌املاک با ما هماهنگ کند. من هم به همسرم خبر دادم و همان شب او گفت که یکی از دوستان پس از فهمیدن موقعیت حاضر شده در خرید ساختمان با ما شریک شود. آقای سرمایه‌گذار ایرانی پس از دیدن بنا، برای اطمینان ده هزار دلار نیز نزد نماینده دفتر ‌املاک ودیعه گذاشت تا جدی بودن پیشنهاد خود را نشان دهد. در ضمن که از من خواستند که به نزد دوستانم بروم و به آنها خبر دهم که ما برای ‌امضای قولنامه و محضر حاضریم و اگرچه ما ودیعه را نزد بنگاه،‌ امانت گذاشته‌ایم ولی حاضریم بین خودمان معامله کنیم تا آنها پول اضافه به بنگاه ندهند و 35 هزار دلار بیشتر به جیب‌شان برود.

من خوشحال و خندان از این خبر به خانه دوستانم رفتم. و پیشنهاد همسرم و شریکش را گفتم. انتظار داشتم آنها هم خوشحال شوند و به ما تبریک بگویند ولی اشتباه می‌کردم: «چی؟ شما واقعا می‌خواهید ملک ما را بخرید؟ مگر شما چقدر پول دارید؟ تازه دو سال نیست که یک خانه بزرگ خریده‌اید و کلی هم که باید وام ماهانه بدهید. نه، نه! این خانه برای شما زیاد است!»  گفتم: «من و همسرم هر کدام روزی پانزده ساعت کار می‌کنیم. هر کدام سه‌شغله هستیم. یک روز تعطیل هم نداریم، پس توانش را داریم. در ضمن تشخیص توانایی مالی ما وظیفه بانک است که او هم لابد چیزی در زندگی ما دیده که به ما کردیت می‌دهد. البته شما از یک لحاظ حق دارید و ما خانه دیگری لازم نداریم ولی مغازه فرق می‌کند. در ضمن که برای دو طبقه بالایش شریک داریم. این‌جوری مغازه‌ای که برای سال‌ها خود شما و مشتری‌هایش مرا تشویق به کار هرچه بیشتر در آن کرده‌اید، باقی می‌ماند. شریک ایرانی‌مان هم که با خواهرش دویست هزار دلار سهم ارث خانه پدری‌شان از ایران را آورده‌اند می‌توانند یک سرمایه‌گذاری خوب بکنند و در ضمن هر کدام در یک طبقه زندگی کنند. شرط ما این است آنها همه پول پیش را بگذارند و ما بهره پول را تا زمانی که اصلش را پس بدهیم با آنها حساب کنیم ...» این توضیحات اگرچه اضافه بود ولی فکر کردم می‌تواند نگرانی آینده را حتی اگر به آنها مربوط هم نباشد برطرف کند. ولی اشتباه می‌کردم. تصمیم آنها قبلا گرفته شده بود. در میانه گفت و شنود، خانم استاد، دوستی که می‌گفت خواهر من است، ناگهان برگشت و گفت: «اصلا شما بجای آمدن اینجا باید با ایجنت ما صحبت کنید!» من وا رفتم! بلافاصله  خداحافظی کردم. دو قدم رسیدن به خانه برایم انگار دو سال گذشت.

دیگر برایم مهم نبود که ساختمان را به قیمت ارزان بخریم و یا بوتیک ادامه پیدا می‌کند یا نه؛ من در آن لحظات به راسیسم فکر می‌کردم که برای یک لحظه چهره عریان خود را به من نشان داده بود. با چشمانی که مرا از پایین به بالا نگاه می‌کرد، حتی وقتی که قدم از او بلندتر است، با گوش‌هایی بسته که نمی‌خواست دلایلم را بشنود، حتی اگر به نفعش باشد...با صورتی از سنگ که به هیچ عنوان حاضر نیست برتری مرا قبول کند! حتی اگر همه دنیا بگویند آره، برای او جواب همیشه نه است! در ذهن سنگی‌اش حک شده که من مهاجری هستم که با دست خالی و از کشوری فقیر به اینجا آمده‌ام. حالا هی بیا و مدارک تحصیلی و سابقه کاری معادل کن یا برایشان توضیح بده که ما از کشور ثروتمندی می‌آییم که مشکل عمده‌اش این است که ثروتش به طرز متعادلی خرج یا تقسیم نمی‌شود و ما در کشور خودمان زندگی و موقعیت خوبی، در مقایسه با اینجا داشتیم. برای همین هم توانستیم هزینه مهاجرت را بدهیم! که ما که برای غذا و لباس و سرپناه نیامده‌ایم. ما برای آزادی و دموکراسی و زندگی در اجتماعی عادلانه‌تر می‌خواستیم...  با خودم حرف می‌زنم: «حالا مرحوم سعدی حق داشت که می‌گفت به هیچ یار دل نبند و به هیچ دیار! عوض اینکه از خدای‌تان هم باشد که خانه مخروبه‌تان را بخریم و در این محله فکسنی کار ایجاد کنیم... فکر کردید جا برای سرمایه‌گذاری کم است؟ شهر به این بزرگی، تازه می‌توانیم به استان دیگر برویم، یا حتی کی می‌داند، شاید دوباره کشور عوض کنیم! اگر یکبار زادگاه عزیزمان را با آن‌همه دوست و فامیل گذاشتیم و به اینجا آمدیم، چرا یکبار دیگر این کار را نکنیم؟ آنقدر می‌گردیم تا جایی را پیدا کنیم که مردمش قدر کار و تخصص ما را بدانند.» ولی در ته دلم از چیزی بیش از همه اینها اندوهگین بودم. می‌دانستم که دیگر برای همیشه دو دوست را از دست داده‌ام. دوستانی که شاید هرگز نداشته بودم.

راهنمای جستجو در سایت

  • جهت جستجوی یک عبارت خاص از گیومه در دو طرف عبارت استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجوی چند کلمه در کل مطلب، کلمات را با فاصله از هم وارد کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها عنوان مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از عنوان: و یا title: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها متن مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از متن: و یا body: استفاده کنید. مانند:
  • جهت جستجو در تنها خلاصه مطالب، پیش از کلمه کلیدی خود از خلاصه: و یا brief: استفاده کنید. مانند:
  • شما می توانید تمام موارد را ترکیب کنید. برای ترکیب شرایط عنوان، متن و خلاصه، بین شرط ها ; (سمی کالن - semicolon) قرار دهید. مانند:
    • عنوان:دهان و دندان;متن:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
    • title:دهان و دندان;body:"مسیر شغلی دندانپزشکان" (نشانم بده)
  • توجه داشته باشید که هر مطلبی که در آن حداقل یکی از شرایط جستجو برقرار باشد در نتایج جستجو قرار می گیرد.